تبليغاتX
در کوچه باغ هستی

امروز داشتم به وبلاگ های آپ شده ی دوستان نگاه می کردم دیدم از آخرین آپ یکی از بلاگهای ذوستان چهل روزی گذشته  و ناخوداگاه ذهنم رو عدد چهل فوکوس کرد.

شنیدم که اگه هرکسی یه کاریو چهل روز انجام بده براش تبدیل به عادت می شه و البته عکسشم شنیدم هرکی چهل روز یه کاریو انجام نده باعث ترک عادت می شه!

شاید فلسفه چهلم گرفتن واسه یه مرده هم همین باشه! و بعد چهل روز از ذهن اطرافیانش پاک می شه یا لا اقل کمرنگ می شه!

امیدوارم که این دوست من هم ،به هدفش رسیده باشه . که اگر هدفش فراموش کردن باشه فکر می کنم که به هدفش رسیده و اگر هدفش فراموش شدن باشه باید بگم که راه زیاد مناسبیو پیش نگرفتینوشاید بهتر بود کمی برای طرف مقابلتونون ارزش قائل می بودین و رک به خودش تصمیمیو که داشتینو می گفتین .

- امیدوارم کسی با خودتون همچین روشیو در پیش نگیره، چون اصلا حس جالبی به آدم دست نمی ده غیر از حس شکسته شدن! معلق بودن! گیج بودن!  تحقیر شدن و.... .

-  من که بارها گفته بودم هر تصمیمی می گیرین فقط به من  رک بگین و بس!  خداییش چند بار علت رفتارهاتونو پرسیدم؟ شمام هر بار جواب دادین ولی دلیل سطحی اوردین اون علتی که پشت این دلایل و رفتارها بود اشاره ای نکردین و حتی انکار کردین ولی تو نوشنه قبلی خودتون به چند مورد اشاره کردین.چرا نگفتین و کار به جایی کشید که با دیدن من سریع می رین؟! خوب اگر می گفتین دیگه مجبور نبودین برین .

- من هدفم مشخص شدن وضعیت خودمه و اینکه از این حالته معلق بودن در بیام لطف کنین و رک و بدون  رودربایستی دلیل رفتارهای چند وقت اخیرتونو برام توضیح بدین .پیشاپیش تشکر می کنم.

فک می کنم دیگه تا اینجا هرچی گفتم بسه دیگه نمی خوام حرفی بزنم .

دیگر حرفی نیست!

نوشته شده توسط یک رهگذر راه زندگی در ساعت 8:39 بعد از ظهر | لینک  | 

نمی دونم چرا روز به روز به جای اینکه اعتماد به نفسم بیشتر بشه  برعکس می شه!!  اگه قبلا اعتماد به نفسم صفر بوده الان رسیده به زیره صفررررررررررررررر   منفی منفی.........

چرا من اینقدر به هم ریختم؟!

چرا باید به چشمام اجازه تر شدنو ندم و اونقدر اشکا جمع بشن که چشمم قرمر بشه و اینبار نا خواسته بدون اجازه من سرازیر بشه!

چرا باید تو گلوم بغضیو احساس بکنم و بهش اجازه ندم که خالی بشه و گلومو از تو فشار بده! و من حسه خفگی کنم!

چرا وقتی به عکس های خودم نگاه می کنم یه آدم کاملا مایوسو می بینم که دلم می خواد همونجا عکس روپاره کنم!

دلم می خواد بمیرم ! همین ! چرا زمانش نمی رسه؟! نکنه خودم باید........ . فقط این ارزوی دیرینیه منو همه ادما تو خواب می بینن ( که من مردم ). ولی من می خوام  واقعی بشه همین   و تموم.! ! !

 

نوشته شده توسط یک رهگذر راه زندگی در ساعت 11:41 قبل از ظهر | لینک  | 

  

               "   ولادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه بر همتون مبارک باشه."

کاش می تونستم مثل ایشون باشم و زندگی مثل ایشون داشته باشم.

نوشته شده توسط یک رهگذر راه زندگی در ساعت 9:20 بعد از ظهر | لینک  | 

تا الان چندبار خواستم بلاگو حذف کنم ! تا دیگه حرفای بیجا نزنم! ولی چند تا از نوشتهامو می خوام!! باچند تا از نظرهارو ! این بود که تا امروز موفق به حذف بلاگ نشدم!

بابا یکی پیدا نمی شه بیاد پسوورد منو عوض کنه تا دیگه وسوسه نشم که چیزی بگم!!!

نوشته شده توسط یک رهگذر راه زندگی در ساعت 5:19 بعد از ظهر | لینک  | 

خدایا غیر شما کیه که حال منو بدونه؟! هیچ کس!

خدایا از امروز دل نگرانی هم اضافه شده . دیگه طاقت این یکیو ندارم!

این روزا بیشتر معنی تنهایی رو می فهمم .

 

نوشته شده توسط یک رهگذر راه زندگی در ساعت 11:9 بعد از ظهر | لینک  | 

چند روزی است وقتی برگی را درحال افتادن از درختی می بینیم تنها یک جمله به یاد می آورم و در زهن مرور می کنم :

            بدون خواست  خدا برگی از درخت نمی افتد.

نوشته شده توسط یک رهگذر راه زندگی در ساعت 0:1 قبل از ظهر | لینک  | 

روزی یه پسر ۳۷ ساله ای رو به خاطر مشکلات شدید قلیب میبرند بیمارستان و شب به حالت کما می ره و نصف شب  پرستاران صدایی می شنوند به سمت اتاق می روند و جوان را می بینند که از جایش بلند شده و نشسته و به نقطه ای خیره شده و مدام التماس و زاری می کند که فرصتی بدهید لطفا یک فرصتی به من بدهید و بعد از دقایقی قلبش از تپش می ایستد....

خدایا کمکمان بکن تا در لحظه ی مرگ از کرده های خود دلنگران و مضطرب نباشیم و با آغوش باز از مرگ استقبال کنیم . آمین

نوشته شده توسط یک رهگذر راه زندگی در ساعت 8:44 بعد از ظهر | لینک  | 

حق با شماست طبق معمول من خیلی تند رفتم ! بازم معذرت می خوام! دیشب خیلی حالم بد بود خیلی... . فقط در آخر این نوشتن بود که کمی آرومم کرد!

تو نوشته قبلیمم گفتم که خودم باعث شدم ! . نه از شما اشتباهی سر نزده همیشه  بهترین رفنار و داشتین و  کاملا حساب شده عمل کردین . کاری نکردین که نیاز به بخشش داشته باشین ! رفتارهای من هیچ وقت درست و بجا نبوده مثل نوشته قبلیم! من که از بابت اینکه نتونستم و نمی تونم کمکتون کنم معذرت خواستم الان هم معذرت می خوام خودم هم از کار خودم راضی نیستم چون همیشه دوست داشتم که کمکتون کنم و در عمل دیدم که تو این مورد واقعا نمی  تونم کمکی بکنم شما پشت نت حال منو ندیدین و نخواستم که بدونین به همین خاطر که نمی خواستم فکرتونو مشغول کنم ولی واقعا توان شنیدن نداشتم از وقتی گفتین بر خلاف چیزی که نشون دادم و تظاهر کردم هم اوضاع روحیم و هم اوضاع جسمیم به هم ریخته  و هیچ وقت شمارو مقصر ندونستم و همیشه خودم و شرایط رو مقصر دونستم و می دونم .  شمام لطف کردین که تحملم کردین چون می دونم که گاهی اوقات غیر قابل تحمل می شم همش از بزرگواری خودتونه .

من تا جایی که در توانم بود دیدین که کمکتون کردم ولی از این به بعد با وجود همهی علاقه ای به کمک کردن به شما دارم ولی عملا چیزی از توانم نمونده که بتونم حتی شنونده باشم .

نمی دونم اگه شما جای الان من بودین چه حالی می شودین؟ ولی خوشحالم که جای من نیستین.

فعلا بهتر به مورد مناسبی که پیش اومده فکر کنین . من خودم کردم باید تاوانشم پس بدم .

جوری حرف می زنین انگار اعتمادی به شما نکردم! شما که الان بهتر از من منو می شناسین!

اگر تا امروز حرفی نزدم چون نخواستم تعهدی در قبال من داشته باشین خواستم مورد خوبی پیش پاتون قرار گرفت ندیده به خاطر حس تعهد همینطوری نه نگین! الان هم تعهدی ندارین اراجیف منو فراموش کنین !

یادتونه چقدر اصرار کردین که بگم که ... ولی نگفتم نخواستم امید واهی بدم ! من خودم خواستم منو فراموش کنین و به فکر افراد مناسب باشین چون من شرایطشو نداشتم !

بازم ببخشید که بیجا حرف زدم . منو ببخشین . براتون آرزوی خوشبختی دارم . حتما فردی که انتخاب کردین بهترینه بازهم برای خوشبختیتون دعا می کنم .

من خدارو دارم به فکر من نباشین .خدا خودش گفته مهیمن توکلم به خداست و آرزوم فقط خوشبختی شماست که به لطف خدا نزدیکه

 

نوشته شده توسط یک رهگذر راه زندگی در ساعت 8:13 بعد از ظهر | لینک  | 

روزی روزگاری تو زمان های قدیم یعنی حدود ۳۰ -۴۰ سال پیش ‌دو تا جوون عاشق هم می شن . یک دختر خوشگل تو یه خانوادهی مذهبی که یه پسر مطربی عاشقش می شه . پدر دختر با ازدواجشون موافقت نمی کنه و می گه که پسر مطرب و اهل زندگی نیست . زمان می گذره . دختر ازدواج می کنه با یه کسی که هم پول داشت هم خانواده خوب هم کار خوب فقط دختر دلش پیشه عشقش بود و به شوهرش علاقه ای نداشت . باز هم مدت ها می گذره .بچه دار می شن و می گذره تا می رسیم به سال ۱۳۸۶

و حالا این خانم سنش رفته بالا با چند تا بچه و نوه . یک روزی از روزهای خدا قلب این مادر درد می گیره و به ناچار می برنش بیمارستان و اونجا دکتریی بالای سرش میاد و هر دو تعجب می کنن!!!

بله این دکتر همون جوون مطرب سالهای جوونی بود که الان متخصص قلب بود با کلی مقام و ارج و قرب .. . اون هم ازدواج کرده بود و درواقع به خاطر حرف هایی که اون زمان پدر این خانم بهش گفته بود ( اینکه مطربی نون و اب نمی شه ) اون هم ساز رو گذاشته بود کنار و پی تحصیل علم رفته بود .

و در عوض شوهر این خانم الان هیچ جایگاه مالی و اجتماعی خوبی نداره !

                         زندگی با ما چه بازی ها که نمی کنه!!!

نوشته شده توسط یک رهگذر راه زندگی در ساعت 3:42 بعد از ظهر | لینک  | 

ميدونی وقتی خدا داشت بدرقه‏ات می‏کرد بهت چی گفت؟
گفت: جايی که ميری مردمی داره که می‏شکننت، نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم
تو تنها نيستي، تو کوله بارت عشق می‏زارم که بگذری، قلب می‏زارم که جا بدی، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردی پيشم

اینو تو یه بلاگی خوندم به آدرسی که پایین هست و خیلی به دلم نشست.

http://mydestiny.blogfa.com/


اینم یه مکالمه ساده ولی عمیق:

نفر اول: هر لحظه ی زندگی واسه آدم یه تجربست.

نفر دوم:نه همیشه اینطور نیست .آدم در یه وقتای هم از تجربیاتی که به دست آورده هم استفاده می کنه.

نفر اول:بله این هم هست و همزمان باز هم تجربیاته جدیدی کسب می کنیم .

نفر دوم: همین طوره

......................

مثلا من الان می دونم تو زندگی نباید زیاد من من کرد. و انتظار هر چیری رو باید داشته باشی . هیچ چیزی در دنیا  موندنی نیست .دنیا به کسی وفا نمی کنه باید حواسمو جمع تر کنم .

 

 

نوشته شده توسط یک رهگذر راه زندگی در ساعت 3:19 بعد از ظهر | لینک  |